هنوز هم فکر کردن به شادی ای که پس از خواندن اس ام اس تو در روحم جاری شد مستم میکند.آنقدر کلامت ساده صمیمی و بی ریاست که هر بار احساساتی ام می کند.این روزها که تنها بودن را انتخاب کرده ام و از همه گریخته ام تا به خود برسم.تو را بیش از پیش احساس می کنم.اینکه حضورت را همیشه احساس کرده ام اینکه همیشه هستی.به چشم دل می بینمت و به داشتنت می بالم.روزگار بر وفق مراد نیست.همه چیز به طرز مبهمی بهم ریخته و از همه بیشتر من ،به قول نویسنده ی کتابی که دوست می دارم دوران شادی های کوچک به سر آمده.در غمی دست و پا میزنم که فقط تو می فهمی.دیشب چنان به مرگ نزدیک بودم که آرزو کردم کاش میشد چشمانم فردا را نبیند.اینها را گفتم که اندکی از حال این روزهایم را بدانی.هرچند ایمان دارم که میدانی.من و تو یکدیگر را احساس می کنیم و خطوط نانوشته و ناگفته ی هم را میدانیم.گاهی شده که دلم برایت شور زده و بعدها فهمیده ام که در آن لحظه غمگین بوده ای.من به دوستی امان ایمان دارم.الهامم ،عزیز روزهای خوشی و ناخوشی نمی دانی که هربار به روز کردن این وبلاگ چه بی اندازه مرا از تو لبریز میکند.دلم میخواست اینجا بودی تا شانه به شانه ات در زیر باران قدم میزدم.و تا خود صبح حرف می زدیم.ولی افسوس همیشه فاصله ای هست.اگراین مدتی که گذشت کمتر سراغی از تو گرفتم دلیلش آشفتگی و غمیست که از اندیشیدن بازم میدارد.و دورم میکند از تلفن.از بیرون رفتن، حتی نای نوشتن پیامی را در صفحه ی کلوبت از من میگیرد.خسته ام الهامم.دلم به اندازه ی تمام این ۲۴ سال گرفته.این روزها غم بیداد میکند.بجای درس خواندن سرشار از حس نوشتن شده ام.و هیچ کس به اندازه ی تو نمی داند که شعر گفتن برای من جریان یافتن مجموعه ای از حس های عمیقی ست که جانم را می کاهد.با نوشتن تحلیل میروم درست به همان اندازه که آرامش می دهد.دلم میخواست برایت میخواندم شعرهایم را.دلم برای تحسین های بیجایت تنگ شده.تحسین های کودکانه ای که مرا سرشار از احساس شاعری پرآوازه می کند.حس شیرین غروری که در من ایجاد میکنی با همان حرکاتی که همیشه حتی در اوج غم سرشار از شادی و انرژیست.الهامم چقدر برای تو نوشتن خوبست.چه آرامشی دارم.و خوشحالم که اینجا نیستی که اشک هایم را نمی بینی.الهامم من همیشه آرزو کرده ام کسی باشد که دستانم را بگیرد.کسی که گرمی دستانش بر ارتعاش بی وقفه ی دستانم غلبه کند.ویخ سنگین دستانم را بشکند.کاش میشد دستانم همیشه با دستان تو می ماند.کاش دست هم مانند شاخ و برگ یک درخت میتوانست جوانه بزند.آنوقت من دستانم را قطع میکردم.تا همیشه با تو باشند.آه خدایا آفرینشت شگفت زده ام میکند.چگونه موجودی آفریدی که قلبش آنقدر با سخاوت و مهربان است که بدی ها و آزارهایم را بر من می بخشاید.الهامم عزیز دوست داشتنی من مواظب دل مهربانت باش.امشب عجیب با یادت سرمستم.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:4  توسط مریم
|
نمیدونم اینو شنیدی یا نه میگن آدما مثه یه کتاب میمونن باید تا میتونی خودتو کش بدی و طولانی کنی تا زود تموم نشی براشون چون راحت ولت میکنن.می بندنتو میرن سراغ یه کتاب جدید.من خیلی این حسو تجربه کردم تو دوستی هام.اما تو تنها کسی بودی که هنوز کتاب من واست تموم نشده.تنها کسی که با وجود همه ی اذیت های من تنهام نذاشتی و دوستم موندی.واقعيت تلخيه اما آدما طاقت صداقتو ندارن وقتي باهاشون صادقي يه جورايي واسشون عجيبه و مثه يه موجود فضايي بهت نگاه ميكنن.خودشونو ازت برتر ميدونن و شروع ميكنن به نصيحت كه تو وابسته اي به ما.ولي من به هيچ انساني وابسته نبودم و اينو هيچ كس جزتو نميدونه.آدما عادت كردن از پشت نقاب باهاشون حرف بزني.يه سري حرفاي معمولي كه به مذاقشون خوش بياد.الهام بی نهایت شرمنده ی تموم خوبیاتم.تنها کسی بودی که محبت منو مثه چوب نزدی تو سرم و متهمم نکردی که بهت وابسته ام.تنها کسی بودی که هیچوقت از زیر بار مسئولیت دوستی شونه خالی نکردی و به من انگ افسردگی و داشتن غم و غصه ی زیادو نزدی. این روزا بیشتر از هر زمان دیگه ای به یادتم.دلم میخواد حسابی بغلت کنم و سرمو بذارم رو شونه های مهربونت.اگه ۲۰ مرداد خدا تو فرشته ی مهربونمو به من نمیداد من چیکار میکردم؟اون موقع حتمن بی دوست میموندم.فکرشو کن تک و تنها تو این دنیای به این بزرگی.
به قول شهیار قنبری:
با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزدیکترم.
زنگ زدم خونه تون برنداشتی.گفتم اینجا حرف دلمو برات بنویسم.
هنوز مزه ي اون چت شبانه زير زبونمه.تا خود صبحم اگه حرف ميزديم كم بود.
دوستت دارم فرشته ي مهربونم.هميشه بمون نه در كنار من نه با من.چون نميخوام حضورم كسي رو آزار بده.بمون و نفس بكش همين واسم كافيه.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 17:20  توسط مریم
|
توی شهر قصمون یه پری خوشگله بود
داشت یه قلب مهربون از همه بود و نبود
از غم های آدما شبا خوابش نمیبرد
گاهی شانس بود یار اون گاهی هم بد می آورد
یاد هر بیچاره بود این پری خوشگله
واسه هر غم چاره بود این پری خوشگله
ولی با این خوبیاش این پری خوشگله
همیشه آواره بود این پری خوشگله
این پری خوشگله رو همه دوست داشتن و بس
یه رفیق بود یه رفیق خاکی بود با همه کس
هر بلایی که تو این دنیا بود سرش اومد
به همه امید میداد حرفای خوبی میزد
یاد هر بیچاره بود این پری خوشگله
واسه هر غم چاره بود این پری خوشگله
ولی با این خوبیاش این پری خوشگله
همیشه آواره بود این پری خوشگله
تو دلش یه التهاب ، وحشت از جدایی داشت
لحظه ای فکر و خیال اون و تنها نمیذاشت
دوست نداشت که هیچ دلی از دلی جدا بشه
دل پاک عاشقی همدم غم ها بشه
یاد هر بیچاره بود این پری خوشگله
واسه هر غم چاره بود این پری خوشگله
ولی با این خوبیاش این پری خوشگله
همیشه آواره بود این پری خوشگله
این پری خوشگله رو همه دوست داشتن و بس
یه رفیق بود یه رفیق خاکی بود با همه کس
هر بلایی که تو این دنیا بود سرش اومد ...
به همه امید میداد حرفای خوبی میزد
پری خوشگله ی من.الهام خوبم دلم بیقرار شنیدن صدای نفساته.بغلم کن که آغوشت گرمترین و امن ترین جاییه که تو این دنیا میشناسم.همه ی آدما رو دوست دارم اما احساسم به تو عشقه.یه عشقی که تا ابد با من میمونه.بخند عشق من که خنده هاتو با هیچی تو این دنیا عوض نمی کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 5:5  توسط مریم
|
الهام عزیزم
خیلی وقته این وبلاگو به روز نکردم.میدونی عزیزم مریمت بریده خسته ام از بس محبت گدایی کردم
هیچکی تو این دنیا پیدا نمیشه که بخاطر خودم منو دوست داشته باشه و بهم محبت کنه.
دیگه مهم نیست.دوست دارم پرواز کنم و مثه یه پرنده اوج بگیرمو هر لحظه کوچکتر بشم
بشم یه نقطه تو آسمون.پشت ابرا جاییست برای زندگی نفس کشیدن.دلم می خواد برم.
پ.ن:
آهنگ این وبلاگ عجیبه خیلی عجیب و آشنا.دارم باهاش گریه می کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:28  توسط مریم
|
الهام جونم عزیزم...خوشحالم که دوستی ما اونقدر عمیقه که با هم گریه می کنیم
با هم درد می کشیم.خیلی دوست دارم نازنینم خیلی.. امروز که تلفنی حرف می زدیم
چشام پره اشک بود عزیزم.امروز همش بارونی بودم اما الان آرامش دارم یه آرامشی که
فقط تو می تونی درکش کنی.آرامشی که نمی خوام و به هیچکی اجازه نمی دم ازم بگیردش
الهامم آرامش من آرامش تو هم هست پس آروم باش و فقط به این فکر کن که هر وقت دلت
طوفانی میشه اولین کسی که کمرش خم میشه و ضریه می بینه منم
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 21:3  توسط مریم
|
دارم مرغ سحر گوش میدم
نو بهار است
گل به بار است
ابر چشمم
ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای اه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
دلم گرفته...دلم آغوشتو می خواد الهامم.کاش بودی و اشکامو پاک می کردی
کاش اینجا بودی.یاد اون اس ام اس ات افتادم که گفتی: جسم مهم نیست مهم روحمونه
که همیشه با همیم.ولی الهامم من امشب بدجوری بارونی ام و جز بالش پناهی واسه
اشکام نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 22:50  توسط مریم
|
الهام جونم سرما خورده و مریضه.

واسش دعا کنید هم واسه الهام هم واسه بابای
مهربون یکی از دوستام که این روزا خیلی مریضه.
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بدآورد
وقتی داشتم این آهنگو واسه الهام می زدم میدونستم که خوشش میاد آخه ما هر دو از
یه جور آهنگ خوشمون می آد.بعضی آهنگا یه حس مشترکی دارن.حس تلخی که گفتنی
نیست مثه چشیدن طعم بازیچه شدن.گاهی آدم با تموم وجود درد کشیدنو انتخاب می کنه
اینجوریه که یهو چشم باز میکنی و می بینی دور و برت پره از آدمایی که تو رو فقط تو لحظه های
غم و دلتنگیشون می خوان.
دلم گرفته خیلی.واسه بابای دوستم دعا کنید
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:50  توسط مریم
|
امروز جشن تولد الهام جون بود.و پس از مدتها دیدمش وای که چقدر ناز شده بود
ببخشید منظورم نازتره.
هر کار می کنم از دیدن عکسایی که ازش گرفتم سیر نمی شم
موقع خداحافظی کلی همو بغل کردیم و گرمی آغوشش منو برد به آرامش کودکی.
البته بگم که چون بهویی شد نتونستم کادویی که دوست دارم بگیرم
هر جند تموم
هدیه های دنیا واسه نازنین یارم کمه.دوست جون من تو دنیا تکه.

فرشته ها هم به جشن تولد یه فرشته میان
ما همیشه تولدمامون بهم شازده کوچولو هدیه می دیم همیشه هم یه بلایی سرش میاد
و این کتاب باارزشو میدیم به کسانی که لیاقتشو ندارن.امسال جای شازده کوچولو خالی بود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 0:43  توسط مریم
|
امشب شب تولد الهام جونمه فردا که بیاد الهام من اولین روز زندگیشو شروع می کنه
با گریه ای که شادترین آواز دنیاست.خدایا ممنون که الهام نازنینی رو آفریدی تا در
لحظه های غم بهش پناه ببرم و آغوش مهربونش پناه گریه هام باشه.
الهام جون تولدت مبارک گلبرگم.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 20:46  توسط مریم
|
الهام جونم از سفر اومد.امروز عصر زنگ زد خونه امون و کلی با شنیدن صدای نازش
ذوق کردم.دلم می خواد زودتر ببینمت الهام من.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:23  توسط مریم
|